امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

خبرخوش

1392/5/3 15:53
نویسنده : مامان محدثه
83 بازدید
اشتراک گذاری

سال 87 سال خوب وپربرکتی برای خانواده ی ما بود درواقع بعد از مریضی من وروز های سختی که گذراندیم خبر بارداری من دوباره شور ونشاط را به خونه برگردوند.ما تصمیم داشتیم جمعمون را 4 نفره کنیم وهمه چیز با برنامه ریزی بود از برنامه غذایی گرفته تا دعاهایی برای سلامتی بچه و...

ماجرا از اینجا شروع شد که چند روزی حال خوبی نداشتم حالت تهوع ومعده درد اولین چیزی که به فکرم رسید اینکه نکنه دوباره خونریزی معده کردم از این فکر مو به تنم سیخ شد خیلی ترسیده بودم نمی دونستم چکارکنم با دوستم درد و دل می کردم گفت نکنه حامله هستی .خونه که اومدم به حرفهاش فکر کردم خیلی هم بیراه نمی گفت بدون اینکه به رضا بگم بیبی چک گرفتم و امتحان کردم دل توی دلم نبود جواب مثبت شد باورم نمی شد نمی خواستم قبل از اینکه مطمئن بشم به کسی بگم برای همین از دکتر بی بی شهناز عالی نوبت گرفتم جواب دکتر هم همین بود از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم ماجرا را به رضا گفتم وآن شب یک جشن کوچیک گرفتیم از همون موقع بود که ختم قرآن برداشتم ودعاهایی که برای هرماه حاملگی بود را شروع کردم .راستش آن روزها می ترسیدم نکند دوباره مریضی ام برگردد ودر این شرایط دارو هم نمی توانستم بخورم اما همه چیز خیلی بهتر از اونی بود که تصور می کردم روزهای سخت رفته بودند و من امید به زندگی را مدیون همسر عزیزم بودم که صبورانه مرا در گذشتن از سختیها همراهی کرد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)